​​شهید مجتبی محمدی دارانی 
​​​​​​​معلم قرآن و اخلاق

شهید مجتبی محمدی دارانی

وب‌سایت رسمی 
شهید مجتبی محمدی دارانی 
زندگی‌نامه، وصیت‌نامه، دست‌نوشته‌ها 
مدارک، گالری تصاویر، بلاگ خاطرات 
طلائیه، عملیات عاشورایی خیبر

​می‌روم مادر که اینک کربلا می‌خواندم  
از دیار دور، یار آشنا میخواندم

شهیدی با جوراب‌های قرمز فوتبالی - روایت خبرگزاری فارس از شهید مجتبی محمدی دارانی

شهید مجتبی محمدی دارانی

 

نزدیک عید است و خانواده چشم‌انتظار دردانه‌اش. در باز می‌‌شود، خواهرزاده‌ها به تصور اینکه دایی مجتبی آمده،‌ به سمت در می‌روند، اما دایی مصطفی را با دستانی زخمی می‌بینند! خبری از مجتبی نیست. مادر، دل‌نگران، جویای عزیزدلش می‌شود. جواب این است: پیشانی مجتبی زخمی شده و به زودی می‌آید. خوشحال و خرسند از اینکه قرار است مجتبی بیاید، پدر و مادر شروع به شستن فرش‌ها می‌کنند. در این‌حین به فکر نذر قربانی‌کردن یک گوسفند هستند. آن‌طرف خانه، خواهرها در حال خانه‌تکانی هستند. بعدازظهر که می‌‌شود، مصطفی مثل مرغ سرکنده است. حال و روز خوبی ندارد. یکی می‌پرسد: دایی جان! مجتبی کی می‌آید؟ دیگر تاب نمی‌آورد و می‌گوید: دایی مجتبی رفت پیش خدا! مات و مبهوت همه به‌هم نگاه می‌کنند. مصطفی پشت سرهم می‌گوید: مادر شرمنده‌ام! شرمنده.

 

برو ولی اسیر نشو!

 

هوای 18 بهمن 1362 کمی سرد است. اعضای خانواده تا جلوی در می‌آیند. پدر، مادر و سه خواهر و یک برادرش به غیر از مصطفی که آن‌هم در جبهه است، با چشمانی پر از اشک بدرقه‌اش می‌کنند. مادر از زیر قرآن ردش می‌کند و می‌گوید: مجتبی برو ولی اسیر نشو! طاقت اسارتت را ندارم.

 

پیکری که در جزیره مجنون ماند

 

قبل از عملیات، مصطفی به مجتبی می‌گوید: جلوتر نرو. جواب می‌دهد: نیامده‌ام که کاری نکنم! برادر که در حین عملیات، شهادت برادرش را می‌بیند، وقتی در آمبولانس را باز می‌کند تا پیکر غرق‌خون برادر را درآغوش بگیرد، می‌بیند در میان جنازه‌ها نیست. تصمیم می‌گیرد به محل شهادت برادرش برود. در مسیر، تیری دیگر به پایش می‌خورد و دیگر نمی‌تواند جلو برود و این‌گونه می‌شود پیکر شهید مجتبی محمدی دارانی در جزیره مجنون می‌ماند.

 

آمد؛ اما سیزده سال بعد، آن‌هم در محرم - جوراب‌های قرمز ورزشی سالم بود

 

وقتی مصطفی بی‌قراری‌های مادر و پدرش را می‌بیند، طاقت نمی‌آورد. سال‌ها به دنبال پیکر برادر تا طلائیه می‌رود. سیزده سال تلاش می‌کند. بالاخره پیکر برادرش مجتبی پیدا می‌شود؛ سوراخ بودن پیشانی، جوراب‌های قرمز ورزشی، شکستگی کتف که حین فوتبال شکسته بود و ... سالم‌ماندن لباس‌ها را که می‌بیند، مطمئن می‌شود و دست‌هایش را روی سر مجتبی می‌کشد. محرم سال 1375 است و محله مجیدیه حال و هوای حسینی به‌خود گرفته است. دود اسپند در خیابان شهید مجتبی محمدی دارانی پخش‌شده و کانون شهدا منتظر آمدن شهیدی است که پدر شهید، متولی ساختش بوده است. ناگهان صدای «یا حسین» اهالی محله بلند می‌شود.

 

قسمت چیز دیگری بود - درخواست شهید از مادرش برای زنده‌ماندن

 

پدرش معمار است. کاری در شیراز به او پیشنهاد می‌دهند. همراه با خانواده به آن‌شهر می‌رود و خانه‌ای اجاره می‌کند. در یکی از روزها، مجتبی همراه پدر می‌رود. کار بنایی در یکی از کوه‌های اطراف شیراز است. دو ساعت از رفتن مجتبی می‌گذرد که خبر می‌آورند از ارتفاع سقوط کرده است. دندان‌هایش خرد می‌شود و زبانش هم سه تکه. همه می‌گویند: مجتبی زنده نمی‌ماند! قبل از اینکه به اتاق عمل برود، به مادرش می‌گوید: برای سلامتی‌ام گوسفندی را نذر حضرت ابوالفضل (ع) کن! یک‌ماه در بیمارستان بستری می‌شود. مادر شهید این‌بار معجزه را می‌بیند و خدا را شاکر می‌شود. از اینجا است که مجتبی می‌شود فرزند خاص خانواده؛ آن‌هم از نوع دردانه‌اش.

 

ترغیب هم‌کلاسی‌ها برای حضور در تظاهرات

 

صدای زیبا و دلنشینی دارد. قبل از انقلاب در سنین نوجوانی با این صدا غوغا می‌کند. در مدرسه دست از مبارزه برنمی‌دارد و به هرترتیبی است، دیگر دانش‌آموزان را با خود همراه می‌کند و با تمرین ریتم شعارها، به خیل جمعیت تظاهر‌کننده می‌پیوندد.

 

روزهای تعطیل، تدریس را رها نمی‌کرد

 

درسش که تمام می‌شود، قبل از سربازی نمی‌خواهد بی‌کار بماند. از همان کودکی عادت به کار دارد. دوست دارد دستش توی جیب خودش باشد. تابستان‌ها کار می‌کند که خرج تحصیلش را بدهد. یک سال قبل از سربازی به کسوت معلمی درمی‌آید و نخستین‌بار در مدرسه میثم منطقه مجیدیه تهران تدریس می‌کند. این‌قدر به کارش علاقه دارد که روزهای تعطیل هم به مدرسه می‌رود.به خاطر علاقه‌ای که به نظام دارد، در مردادماه 1363 به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درمی‌آید و از آن‌جایی که یکی‌یکی خبر شهادت بچه‌های کانون شهدا و مسجد می‌آید، این شهادت‌ها دل مجتبی را به‌درد می‌آورد و این‌بار عزمش را جزم می‌کند و 18 بهمن 1362 راهی جبهه‌های جنوب می‌شود.

 

مادر دیگر مربا درست نکرد - گریه شبانه پدر در فراق شهید

 

مادر و پدر شهید بعد از شهادت مجتبی دیگر خوشحال نیستند. سال‌ها جلوی در خانه می‌نشینند که شاید روزی او برگردد. مادر دیگر مربا درست نمی‌کند. خیلی از غذاها را از لیست غذایی حذف می‌کند. وقتی به او می‌گویند خانه خیلی بزرگ است، بفروشید، می‌گوید: اینجا، جای خواب مجتبی است. هرجای خانه یاد و خاطره مجتبی است. حتی مسافرت هم نمی‌رود. می‌گوید: شاید مجتبی برگردد، آن وقت کسی در خانه نباشد، چی؟! پدر هم در غم فراق فرزند روزها گریه نمی‌کند. به جایش، شب‌ها تا صبح راه می‌رود، می‌خواند و گریه می‌کند. اکنون 36 سال از شهادت شهید مجتبی محمدی دارانی در روز یازدهم اسفند ماه 1362 عملیات خیبر در منطقه طلائیه می‌گذرد. خانه شهید در محله مجیدیه منطقه هشت تهران هنوز هست، اما چندسالی است که فروخته‌شده. کانون شهدا هم هنوز هست و مسجدی در غرب کوچه که مزین به تصاویر شهداست. در این شرایط کرونایی، کوچه کمی خلوت است. اما انگار هنوز صدای قرآن خواندن مجتبی در فضای اطراف مسجد طنین‌انداز است.

گزارش خبرگزاری فارس - یازدهم اسفند 1399